فريدون بن احمد سپهسالار
94
زندگينامه مولانا جلال الدين مولوى ( فارسى )
آن ناگاه حضرت خداوندگار بر سرش رفت و فرمود : بدر الدين در چه كارى و بچه انديشه درى ؟ مذكور برجست . خداوندگار فرمود : آن پارهء كلوخ را به من ده . شب مهتاب بود ، در جست و پارهاى آجر بود ، بدست مباركش داد ، از دستش بستد و به اندرون جبه كشيد و از دست ديگر بيرون آورد ، بدست بدر الدين داد و فرمود : بستان . بدر الدين چو در مهتاب نگاه كرد لعل ديد ممسوخ و شفاف 237 ، كه رنك و « 1 » شعاعش چشم را خيره مىكرد . پس فرمود : سنك را مردان لعل و گوهر توانند ساختن ، اما به مهمى « 2 » عظيمتر ازين مشغولى ايشان هست . بدر الدين از غايت دهشت نعرهاى بزد كه تمامت اصحاب از خواب بيدار شدند و او را برنجانيدند كه : بعد از بيدارىهاى بسيار كه خداوندگار را بود همان كه آسايش فرمودند به نعرهء بىفايده بيدار كردى . مذكور گفت : اى عزيزان خداوندگار ديرست كه بيدارست و گرد باغ سير مىفرمايد و احوال را كماكان شرح كرد . اصحاب چون آن لعل را طلب كردند باز آجر گشته بود . اين نوع كرامات از اولياء اللّه بسيار منقولست و حضرت خداوندگار بيض اللّه غرته تصديق اين تقرير درين غزل بيان مىفرمايد : اى عاشقان اى عاشقان من خاك را گوهر كنم * 238 اى مطربان اى مطربان دف شما پرزر كنم و باز مىفرمايد : خاك چون در كف من زر شود و نقرهء خام * 239 چون مرا راه زند فتنهگر زر و درم
--> ( 1 ) - در اصل : رنكون ( 2 ) - در اصل : بمحمى